جلال الدين الرومي
90
مثنوى معنوى ( فارسى )
بار ديگر گرد گورستان بگشت * همچو آن شير شكارى گرد دشت چون يقين گشتش كه غير پير نيست * گفت در ظلمت دل روشن بسى است آمد او با صد ادب آن جا نشست * بر عمر عطسه فتاد و پير جست مر عمر را ديد و ماند اندر شگفت * عزم رفتن كرد و لرزيدن گرفت گفت در باطن خدايا از تو داد * محتسب بر پيركى چنگى فتاد چون نظر اندر رخ آن پير كرد * ديد او را شرمسار و روى زرد پس عمر گفتش مترس از من مرم * كت بشارتها ز حق آوردهام چند يزدان مدحت خوى تو كرد * تا عمر را عاشق روى تو كرد پيش من بنشين و مهجورى مساز * تا به گوشت گويم از اقبال راز حق سلامت مىكند مىپرسدت * چونى از رنج و غمان بىحدت نك قراضهى چند ابريشم بها * خرج كن اين را و باز اينجا بيا پير لرزان گشت چون اين را شنيد * دست مىخاييد و بر خود مىتپيد بانگ مىزد كاى خداى بىنظير * بس كه از شرم آب شد بىچاره پير چون بسى بگريست و از حد رفت درد * چنگ را زد بر زمين و خرد كرد گفت اى بوده حجابم از إله * اى مرا تو راه زن از شاه راه اى بخورده خون من هفتاد سال * اى ز تو رويم سيه پيش كمال اى خداى با عطاى با وفا * رحم كن بر عمر رفته در جفا داد حق عمرى كه هر روزى از آن * كس نداند قيمت آن در جهان خرج كردم عمر خود را دمبهدم * در دميدم جمله را در زير و بم آه كز ياد ره و پردهى عراق * رفت از يادم دم تلخ فراق واى كز ترى زير افكند خرد * خشك شد كشت دل من دل بمرد واى كز آواز اين بيست و چهار * كاروان بگذشت و بىگه شد نهار اى خدا فرياد زين فريادخواه * داد خواهم نه ز كس زين داد خواه داد خود از كس نيابم جز مگر * ز آن كه او از من به من نزديكتر [ خود بينى مانع از خدابينى است ] كاين منى از وى رسد دم دم مرا * پس و را بينم چو اين شد كم مرا [ تمثيل براى بيت پيشين ] همچو آن كاو با تو باشد زر شمر * سوى او دارى نه سوى خود نظر گردانيدن عمر نظر او را از مقام گريه كه هستى است به مقام استغراق كه نيستى است [ رجحان محو بر صحو ] پس عمر گفتش كه اين زارى تو * هست هم آثار هشيارى تو